عاشق که باشی ...
گاهی چیزهایی هست كه بغض نگفتنش گلویت را می گیرد
و تو ناچاری از سكوت
سكوت می كنی كه گفتنش نیازارد گوش دیگران را ،
كه نگویی و دیگران آزرده خاطر شوند
خاطرشان و ذهنشان درد بگیرد
آن وقت خودت می مانی و خودت ،
مثل همیشه با یك گلو پر ازحرف،
یك نگاه پر از درد و یك قلم پر از حس ناگفتنی
گاهی بهتر است سكوت كنی تا عزیز باشی ،عزیز بمانی
بریزی حرفهایت را در آب تا حل شود ،
بسپاری شان به هوای تازه ای كه از راه می رسد
ببندی شان به نخ بادبادكت تا رها شود در آسمان
و گم شود بر فراز ابرهای پشمكی
قایمشان كنی در دلت ، پس ذهنت ،بگذاری بمانند همانجا
مبادا چشمانت رسوایت كنند،
مبادا چشمانت نشان دهند چه در پس دل و ذهن خسته ات نهفته ای
عاشق كه باشی باید بسیار چیزها را پنهان كنی
عاشق كه باشی باید منبع ناز باشی ،منبع تمام نشدنی نیاز ،
و حتی گاهی عروسك .. تنها بنگری و لبخند بزنی
عاشق كه باشی باید تاوان دهی اگر نابه جا دوست داشته باشی
اگرممنوع عاشق شوی ،
اگر حست آنی نباشد كه انتظار دارند
عاشق كه باشی ، دلتنگی برایت ممنوع است
عاشق كه باشی ، باید دلتنگی هایت را بر باد سكوت بدهی
تا رسوا نشوی ؛ همین

پیشرفت یا پسرفت ؟
_________________________

که ما انسانها آیا پیشرفت کردیم یا پسرفت؟
شبی از پشت یک تنهائی نمناک