تبليغاتX
پروانگــــی های من و همـــــرازم
پروانگــــی های من و همـــــرازم
و .... من برای زندگــــی تو را بهانه می کنم !!!

   

 عزیزم !  این روزها در نبودنت ، حجم  بی امان انتظار ، آنقدر قلب کوچکم را می فشارد که حتی

پر مدعا ترین بهانه ها هم از بیان آن عاجزند . من تمام لحظه هایم را ایستاده ام و به شکوفائی

غنچه های وجودت می نگرم و  می بینم که از همان نرگسی هستی که غنچه هایت از تبار دل من اند .

می دانم که تو هم مانند من اشکهایت را شبانه می باری .

چرا باید حرفهای دلم را به حس غریب شفق بگویم ؟  مگر محرم تر از تو چه کسی است .

می دانم که خیلی بزرگی ؛ به خاطر همین است که خطاهای مرا به بزرگی قلبت می بخشی و طراوت

 آبی ترین یاس را به رقص لبخندم مهمان می کنی . نیازی به قسم به تبسم پروانه ها و مقدس ترین

 میثاق ها نیست . با تو خواهم بود که تو دلیل بودن منی . من می دانم با تو بودن چقدر زیباست . تو

 همه ی زنبق هائی را که عاشقشان بودی به پایم ریختی . مطمئن باش برای ماندنم نیازی به التماس

 شاپرکها نیست ؛ من بی بهانه با تو خواهم بود . نخواهم گذاشت چشمانت نمناک شود و قلبت پر

تلاطم . من همه ی گل ها را به میهمانی چشمهایت خواهم خواند . تا هیچوقت فراموش نکنند که اینجا

 پروانه ای دیوانه وار به تو دل سپرده . من زیباترین ستاره ها را خواهم چید و به پایت خواهم ریخت تا

 هیچکدام از شبهایت بی ستاره نباشد . برایت پروانه هائی را خواهم آورد که از دیار بنفشه های

نقره ای اند . اصلا چشمهایم برای تو .

همیشه به یادت ، دوستدارت : پروانه ی تو

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 10:46 توسط پروانه موضوع: دل نوشته هامون

 

      افشین

اهورایی ترین ستاره ی من !

پر مُدعاترین بهانه ها را برای حضورت ، بی امان روی حجم انتظار می ریزم

اما فقط یک لحظه بایست و به شکوفه هایم نگاه کن

من همان نرگسی می شوم که غنچه هایش از تبار دل تو اند.

من همان اشکی می شوم که از گونه ی پروانه ها میچکد

حرفهایت را به حس غریب شفق نگو ، دلت را به پاکی اشک هایم نبند.

من کوچکی پروانه ها را به بزرگی تو می بخشم و طراوت گمشده ی آبی ترین یاس را

به سالروز رقص لبخندت می دهم .

من تو را بین تبسم بلورین پروانه ها می خوانم ، تو را به مقدس ترین میثاق ها قسم می دهم .

بیا و دلیل بودنم باش ، هر کس نداند تو که میدانی دنیای ما چقدر کوچک و زیباست

من همه ی زنبق هایی که عاشقشان بودم به پایت ریختم

نگذار برای ماندن تو شاپرک ها هم غرق التماس شوند

دلت می آید کاری کنی که اشکهایم برایم دل بسوزانند؟

خورشید ارزانی خودت ، کمی ستاره برایم بچین !

آخر آنقدر بی ستاره شده ام که شب هایم هم خجالت می کشند ؛ بیایند .

بیا و برایم پروانه هایی بیاور از دیار بنفشه های نقره ای .

من فقط چشمان تو را دارم ؛ چشمانی که به آنها قسم بخورم و بگویم :

« بی تو ستاره ها هم مرا فراموش می کنند »

  

..

در پست بعدی همراه میشیم با کلام عاشقانه و دلنشین بانو

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 17:9 توسط افشین موضوع: دل نوشته هامون

 

      افشین

خیلی اتفاقی امروز این آهنگ جهان رو شنیدم ، همچین یه ذره دلم گرفت

دوست داشتم توی وبلاگ بذارمش ، پس قلم در دست گرفتم :

 

..

عشقمو پس میگیرم ، غصه هامو پس میگیرم

از روزای با تو بودن ، گریه هامو پس میگیرم

شعرای عاشقونه قصه های شبونه هر چی که گفته بودم

گفته هامو پس میگیرم

دیگه آرزوم تو نیستی ، نمی خوام که با تو باشم

میرمو واسه همیشه از دست تو رها شم

تو واسم هیچی نذاشتی ، کاشکی منو دوست می داشتی

هر چی تو زندگیت بود ، پای دشمنا گذاشتی

اون همه دعات میکردم ، روز و شب صدات میکردم

ولی حالا از ته دل ، من دعامو پس میگیرم

..

شاعر : فرامرز جعفری

***

بر میگردم ...

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 20:22 توسط افشین موضوع:

 

      افشین

درود بر همگـــــــی

امیدوار هستیم همه ی شما نازنینان در سلامت کامل باشید

اومدیم تا خبر بدیم از امروز تا حدود یک هفته تمامی بخش های وبلاگ ما غیر فعال میشه

حتی لینک وبلاگ شما عزیزان پاک میشه البته به صورت موقت

بعضی از دوستان یا وبلاگشون رو حذف کردن یا تغییر آدرس دادن که ما بی خبر هستیم

خوشحال میشیم ما رو در جریان بذارین تا ما آدرس جدیدتون رو لینک کنیم

اگر هم پیشنهادی داشتین ، منتظر نظرات شما هستیم

دیگه عرضی نیست ، جز اینکه من برم تا وبلاگ رو آب و جارو کنم

تا با نظم بهتری دوباره با شما همراه باشیم

البته تمام حقوقم رو تا ریال آخر از بانو میگیرم

من دوباره بر میگردم تا در نبود بانو ، خوب مـُـخ شما رو بخورم و شکنجه بشین

( به این میگن یه مرخصی اجباری برای بانو  )

واقعاً هنوز دارین نوشته های منو میخونید ؟ بمیرم براتون که باید اینجوری شکنجه بشین

پس فعلاً به خدا می سپارمتون

بر میگردم ...

 




نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 ساعت 12:33 توسط افشین موضوع: حرفای خودمونی

 

 

نزديك ميشوي به من 

  در من خانه ميكني  ،  در من حضورميابي

  لحظه به لحظه هرجا و هر كجا

  توي انگشتهايم جاري ميشوي

  سطر به سطر خاطراتم را مي نگاري

  روي لبم مينشيني  ،   خنده ميشوي ، حرف مي شوي

  دلم كه مي گيرد از چشمهايم مي باري

  كيستي ؟ كيستي تو  ؟   كيستي تو كه اين همه

  در من بي تابي  ،   سزاوار حرفهاي عاشقانه اي

  كيستي تو كه بودنت زندگي ،   رفتنت مرگ است برای من ! 

  در من بمان !

 از هنوز تا هميشه................

 

 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 23:42 توسط پروانه موضوع: دل نوشته هامون

 

      افشین

 

بله دیگه وقتی امروز با سر و وضع جدید میامـــو توی دستامم یه کیک خوشمزه ست

خب حتماً خبرائیه دیگه ، امروز سالروز تولد عزیز دلمه

امروز برای من یکی از خاطره انگیزترین روزهاست چون تولد یکی از فرشته های روی زمینه

امروز برای من یه روزه مقدسه ، روزی که تو به دنیا اومدی تا کنارم باشی

تا همراهم باشی و با خوبی ها و بدی های من بسازی ، پس امروز یه روز معمولی نیست

پروانه ی عزیزم میخوام امروز بیشتر از همیشه شاد باشی

و من هر کاری بتونم برای شادی جسم و روح تو انجام میدم

این کمترین و کوچکترین کاریه که میتونم انجام بدم

پس به امید ساختن یه روز شاد و به یاد موندنی همراه میشیم با نوای دلپذیر تولدت مبارک :

تو خونه ی پری کوچولو ؛ مهمونیه ، تـــولده

پری خودش نمیدونه ، شب تولدش شده

افشین داره دست میزنه تا پری رو بخندونه

تولدت مبارکو با شعر و آواز میخونه :

تولدت مبـــارک ، تولدت مبــــارک

تولدت مبـــارک ، تولدت مبــــارک

 تولد ، تولد ، تولدت مبارک

مبــــارک ؛ مبــــارک ؛ تولدت مبـــــــارک

حالا بریم سراغ کیک تولدت ؛ بفرمـــــــــــــائید :

پروانه جونم حالا نوبت فوت کردن شمع تولدته

من بلند می شمارم ؛ یـــک ، دو ، سه ؛ حالا فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت ...

هورا ؛ بازم دوباره یکصدا آهنگ تولدت مبارک رو می خونیم

داشت یادم می رفت ، نوبتی هم باشه ، نوبت کادو تولدته

اینم یه کادو برای تو که فقط یه کم با کادوهای دیگه ای که تا حالا گرفتی فرق داره

 

**

عزیز دلم

امیدوارم همیشه با شادی ، با آرامش و سلامت زندگی کنی

لبخند همیشه رو لبات جاری

« تـــولــــدت مبــــــــارک زیبـــــــای مــــن »

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 9:29 توسط افشین موضوع: حرفای خودمونی

 

      افشین

درود بر همگـــــــی

منو بانو به همه ی شما شادباش ميگیم و اميدواریم که هميشه دلی مملو از

شادی و اميدواری داشته باشيد

بخش میدان شادی رو از این جهت برای وبلاگ گذاشتیم تا وقتی شما مطالب

عاشقانه ما رو میخونید ، علاوه بر اون بتونیم سهمی هم در شاد کردن دل شما داشته باشیم

هر چند مطالب این بخش کوتاه هست و بیشتر از چند تصویر نیست

اما خب امیدواریم برای لحظه ای هم شده ، گل لبخند بر لباتون نقش ببنده

امروز خوشحالی ما فقط بخاطر میدان شادی نیست ، ما امروز مناسبت دیگه ای هم داریم

که در پست بعدی همراه میشیم با جشن با شکوهی که برای پروانه خانوم می گیریم

مدت هاست دارم به این موضوع فکر میکنم که آیا انسان یکبار به دنیا میاد ؟

آیا انسان میتونه در هر لحظه ی بخصوصی تولدی داشته باشه ؟

من سالروز تولدم رو فقط یه روز معمولی میدونم که توی شناسنامم ثبت شده و تولد جسم منه

فقط همین !!!

به نظر من تولد زمانی هست که عشق درون انسان زنده میشه و جسم رو به حرکت وا میداره

عشق ، روح و روان رو دگرگون میکنه به نحوی که انسان به کمال میرسه

***

با آرزوی شادی و لبخند برای شما

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 9:25 توسط افشین موضوع: میدان شادی

 

     

چند روزه دل دیوونه ، میگیره همش بهونه

آتیشم میزنه هر شب ، جای خالیت توی خونه

دل من هواتو داره ، دیگه طاقت نمیاره

این دل همیشه گریون ، مثه ابرای بهاره

کی تــــو رو دوستت داره قد یه دنیــــا ؟

کی میخواد با تو باشه حتی تو رؤیـــا ؟

دنبال جای پاهاته روی شنهای قشنگ و خیس دریا

نگو که رفتن تو سهم منه ، دل من طاقت نداره می شکنه

نگو که باید جدائی شیم ، نگو قسمت منو تو رفتنه

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 9:24 توسط افشین موضوع:

 

      افشین

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترین قلب ممکن را توی ساحل با یه چوب روی ماسه ها ترسیم می کرد.

شاید فکر میکرد که هر چه این قلب را بزرگتر درست کند ، یعنی اینکه بیشتر دوستش دارد !

بعد از اینکه قلب ماسه ای اش کامل شد

سعی کرد با دست هایش گوشه هایش راصیقل بدهد تا صاف صاف بشود ، شاید می خواست

موقعی که دریا آن را با خودش می برد ، این قلب ماسه ای جائی گیر نکند !

از زاویه های مختلف به آن نگاه کرد ، شاید می خواست اینطوری آن را بشناسد و مطمــئن بشود

همان چیزی شده که دلش می خواست

به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شیطنت هم یه چشمک به قلب ماسه ای اش هدیه داد.

دلش نیامد که یه تیر ماسه ای رابه قلب ماسه ای اش شلیک کند.

برای همین هم خیلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل یه پــــــیکان گذاشت روی قلب ماسه ای.

حالا دیگر کامل شده بود و فقط نـــــیاز به مراقبــــت داشت نشست پیش قلب ماسه ای و با دسش قلب را نوازش کرد

و در سکوت به قلب ماسه ای قل داد تا همیشه مراقبش باشد.

سپس برای اینکه باد قلبش را ندزدد بادست هایش یک دیوار شنی دور قلبش درست کرد.

دلــش می خواست پیش قلب ماسه ای اش بماند ولی وقت رفتن بود ، نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفـــــت

چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت وبه قلب ماســه ای قول داد که زود بر می گردد و بقیه راه را دوید.

فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چید و رفت به دیدنش.

وقتی به قـــلب ماسه ای اش رسید آروم همانجا نشست و گل ها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ایش ریخت

قلب ماسه ای با عبور یه آدم بی احساس شکسته شده بود ...

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 9:23 توسط افشین موضوع: داستان

 

      پروانه

 آرامش عميقم ! ترنم بهترينم !

سلامی که آن شب برایت زمزمه کردم ، تنها تو می توانستی ساده تر از سادگی پاسخم دهی . روان تر

 از روانی آب ؛ آسان تر از تبسمی که هیچوقت از لبت محو نمی شد ؛ ساده تر از گریه ی مدام من .

 خوب یادم هست ؛ می دیدمت که تو هم به اندازه ی خودم غریب بودی . تو را آشنا ترین آشنایم یافتم .

یادم می آید آن شب بی سرپناه و بی چتر ، زیر باران دل ویرانه ام ایستاده بودی . شاید چشم انتظار

دستی بودی تا دستت گیرد . تا از این ویرانه ی باران زده به مکانی امن پناهت دهد ؛ دست من توانی

 نداشت ؛ اما می دانی که من دل نازکی دارم . صدایت زدم : « نمان ! مرا توان یاری تو نیست ! » و تو

نرفتی و ماندی . انگار دلت برایم سوخت . شاید دلسوخته ای عین من بودی . شاید ...

بعدها و بعد ها ماندی و من دل بستم به تو و دل بستی به من . با همان نگاه ساده و صمیمی ؛ با همان

 سکوت خاص خودت که دیگر نیازی به گفتگویمان نبود . آن روزها چشمان تو به من می گفتند و چشمان

 من به تو . تپش قلبت با من حرف می زد و تپش قلبم با تو . تو سزاوار نوازش من بودی و من سزاوار

 نوازش تو .

و ... هنوز با منی . دلبسته به من ؛ و من وابسته به تو . میان ما فاصله ای نیست . هنوز هم که هنوز

است صمیمیت بابونه های صحرا را داری و سادگیه گریه ی کودکان را . تو به اندازه ی همین سادگی ، به

اندازه ی همین یکرنگی ، به اندازه ی همین سکوت ، آرامش عمیقی را به قلبم تقدیم کردی . به خاطر

همین است که در غزل هایم همیشه می سرایمت . دستانت برای من بخشنده ترینند ، و تمام پنجره ها

با سرانگشتان نورانی تو به سوی سپیده گشاده می شوند ... اصلا تو خود سپیده ای ! چشمانت ساده

ترین صمیمیتی است که مرا توان سرودنشان نیست ! درد دل با تو چه خوب است ! چون تو خوبی . ولی

نه ... تو خوبتر از خوبی !

 پ . ن : بعضی وقتها به سادگی یک سلام میشه عاشق شد . قصه ی دل بستن من هم با سلام

شروع شد و من با همین سلام ، عاشق شدم . به همین سادگی !

 

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 18:31 توسط پروانه موضوع: دل نوشته هامون
   درباره وبلاگ

   منوی اصلی

   نويسندگان

   موضوعات

   آخرين مطالب

   خدمات

   محبوب ترین ها

   ابزار وبلاگ نویسی

   سرگرمــــــی

   دنیای موسیقی

   دنیای دانلود

   آخرین خبــــرهـــا

   لیست دوستان

   آرشيو ماهانه

   امکانات